حکایت من

یک وقتی من 18 سالم بود...

تازه راه خودم رو انتخاب کرده بودم

اول راه بودم

پر توان .. پر امید ... پر از ذوق و شوق

در طول مسیر

گاهی سرعت میگرفتم و میرفتم

گاهی مسیر را اشتباه میرفتم 

و برمیگشتم

و گاهی کم می آوردم

گاهی معجزه میدیدم

گاهی و گاهی و گاهی

...

الان منم

هنوز در همان مسیر اما

سرعتم خیلی کم شده

یعنی سرعتی ندارم

میروم

اما هنوز خوب است

لنگان لنگان نشده

امید دارم اما

گاهی فراموش میکنم

...

این است حکایت من !

/ 0 نظر / 11 بازدید