حس خوب عمه بودن!

مثلا عمه باشی با چهار برادرزاده قد و نیم قد!

زنگ خانه شان را میزنم. هنوز در را باز نکرده صدایشان می آید که با آن لهجه ی شیرینشان میگویند: «عمه! عمه!»

در باز میشود . به سمتم هجوم می آورند و بالا و پایین میپرند که اولین نفری باشند که می بوسمشان.

حالا نشسته ام و آنها همه ی کاردستی ها و نقاشی ها و اسباب بازیهای جدیدشان می آورند تا نشانم دهند . انگاری با تحسین من قند در دلشان آب میشود.

الان فهمیده اند که قرار است چهار روز پیششان باشم . از خوشحالی نمیدانند چه کنند. دست و هورا و آواز و رقص!

انواع و اقسام کارتون ها و برنامه های کودک را میبینم و گاهی باید برایشان توضیح دهم و به سوالاتشان جواب دهم . مثلا برایشان جای سوال است که تام آن قابلمه را ازکجا آورد و زد به سر جری . میگویند آخر آنجا چیزی نبود و من نمیدانم چطور برایشان توضیح دهم که این کارتون است و هر چیزی امکان دارد اتفاق بیفتد.

تام و جری تمام میشود و یکی شان در آشپزخانه دنبال قابلمه میگردد تا مانند تام بزند به آن یکی . حالا من باید منصرفش کنم و برایش توضیح دهم که آن فقط یک کارتون بود و باید با هم دوست باشیم و همدیگر را نزنیم.

حالا شب است. برادرزاده ی یک ماهه ام را روی دست میگیرم و راه میروم و برایش لالایی میخوانم. اما خوابش نمیبرد .. تازه چشم هایش هم بیشتر باز میکند و گوش میدهد.کمی آنطرف تر میبینم آن یکی روی زمین خوابش برده ... آخر این لالایی را خیلی دوست دارد.

برادرزاده ام :)

/ 0 نظر / 24 بازدید