::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
در گلستانه(سهراب سپهری)
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٠ : توسط : الهام
دشت هايي چه فراخ !
كوه هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !
من در اين آبادي ، پي چيزي مي گشتم:
پي خوابي شايد ،
پي نوري ، ريگي،لبخندي.

پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود ، كه صدايم ميزد.

پاي ني زاري ماندم ، باد مي آمد ،گوش دادم :
چه كسي با من ، حرف مي زد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه زاري سر راه ،
بعد جاليز خيار ، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه ها را كندم ، و نشستم ، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي ، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ ، مي چرد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است.
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك ،
كودكان احساس ! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است ، كه مرا مي خواند.