::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
بسم الله النور
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦ : توسط : الهام

گاهی اوقات دلت میخاد بنویسی اما نمی دونی چی ...

ولی دوست داری بنویسی

الان از همون گاهی اوقات هاست...

....

یه روز یه آروزویی داشتی...

فکر میکردی اگه به اون آرزو برسی تمام دنیا تو دسته

بعد که رسیدی دیدی خیلی آرزوی کوچیکی بوده...

خیلی چیزای با ارزش تر هم هست.

....

راه درست رو انتخاب میکنی و اطمینان داری که درسترین و بهترین راه رو داری میری

اما وسط راه به عقب که نگاه میکنی... دلت تنگ میشه...

با خودت میگی نکنه اشتباه کردی در حالیکه اطمینان داری اشتباه نیست

....

این شیطان بی همه چیز هم که فرصت به آدم نمی ده...

هی میاد تو کارت سرک میکشه

نظر میده

فضولی میکنه...

مسیر رو طولانی میکنه.

....

خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.

خدا همه بنده هاشو دوست داره...

منو... تو رو... همه رو

اما گاهی اوقات یعنی اکثر اوقات قدر نمی دونیم...

....

خیلی چیزا هست که هنوز منو و تو نمی دونیم...

یک دایره کوچیک دور خودمون کشیدیم فکر میکنیم وای چه دنیای برزگی داریم

چقدر چیز حالیمونه...

اما از خیلی چیزا غافلیم...

از خیلی چیزا که ندونستن شون به ضرر مون تموم میشه...

میشم مثله اون آدمی که ٨٠ سال زندگی کرد اما انگار به این دنیا نیومده بود...

....

خیلی حرفا هست اما...

نمیشه گفت...

نباید گفت.

....