::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
بسم الله النور
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩ : توسط : الهام

درست ۵ ماه پیش بود...

اونقدر دلم گرفته بود که رفتم توی اتاق در رو هم قفل کردم و شروع کردم به گریه کردن...

آخه بهم گفته بودن حرم آقا رفتن لیاقت میخاد و من که فقط از پشت شیشه ی جعبه جادویی فقط دیده بودم؛ این حرف برام خیلی سنگین بود...

یادم نیست چند ساعت توی اتاق بودم و به حال خوذم گریه کردم...

درست همان شب... دقیقا همان شب مهمانانی که برای مدتی به خانه ما آمده بودند تصمیم گرفتند فردای همان شب به مشهد الرضا بروند و اصرار که من هم با آنها باشم...

خیلی حس قشنگی بود...چشمهایم لحظه ای خشک نمی شدند...هر وقت آن روز را مرور میکنم به یاد آن کلاغ سیاهی میوفتم که با خود میگفت آنجا جای کفتراست و...

کاش باز هم تکرار شود...

یا امام رضا