::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
بسم الله النور
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩ : توسط : الهام

دلم پر میکشه تا حرم رقیه (س). به دل میگم آروم باش! خانوم خودش میطلبه. خانوم من مهربونه... قفل دلمو با دستای کوچیکش میشکونه. دوست دارم مثل پروانه بگردم دور ضریح خانوم. بهش بگم عزیزم من؛ فقط تو میدونی درد منو...

دلم میخاد ۱۰۰تا عروسک بخرم؛ هدیه بدم به زائرای کوچیک حرمش... میدونم خوشحال میشن...

خانوم کوچولوی من! زندگی من به نگاهتون بنده. آخه اگه چشای نازتون؛ روی چو ماهتون رو از من بگردونین؛ بخدا که نمیتونم... نمیتونم.

خانوم مهربون من! وقتی دلم بگیره چاره ش چند قطره اشک به یادتونه. شاهزاده ی قصه های من! بگیرین دست این گدارو.

بگین به پدرتون چقدر دلم میخاد شش گوشه رو ببینه... به عموی پهلوونتون بگین که چقدر دوسشون دارم... بگین منو دعوت کنن به قصر باشکوهشون... اگه یه وقت جٌدتون رو دیدین بهشون بگین عشق مدینه داغونم کرده. میترسم بمیرم و نبینم حرمشونو.

اما اگه مادربزرگ رو دیدین؛ بهشون بگین بیان به مهمونی من... به قلب خراب من سر بزنن... بیان توی رویای من...بهشون بگین اگه یه روز بفهمم دیگه هیچ وقت نگام نکنین؛ آتیش میگیرم بخدا... آتیش میگیرم.