::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
بسم الله النور
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٤ : توسط : الهام

دل نرگس

دخترک از این که طبق آخرین مد روز در پارک قدم میزد؛ احساس غرور میکرد و فخر میفروشید به چشمهای عابران.

دختری تنها یافت که بر روی نیمکتی نشسته و به فکر فرو رفته بود.

با خود گفت :«بد نیست کنارش بنشینم تا زرق و برق مرا ببیند و کمی حسادت او را برانگیزانم.»

اما همین که نشست دختر آهی از برون برکشید و شروع به گریستن کرد. آنقدر گریه کرد که دلش برایش سوخت و گفت:« تو هم میتوانی این چیزها را داشته باشی...گریه نکن.»

گریه دختر شدیدتر شد و بریده بریده گفت:« من گریه میکنم چون دل نرگس به شقایق خون خواهد شد.»