::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
بسم الله النور
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳ : توسط : الهام

قطره ی اشکی

همه در دادگاه عدل الهی حضور داشتند.

آخر صف ایستاده بود و دستش را محکم مشت کرده بود. مدام خود را سرزنش میکرد.

صدایش زدند...

با پاهایی لرزان و رنگی پریده جلو رفت.

پرونده اش را گشودند.

ــ :« این که همش سیاهی است. فقط دوزخ درمان درد توست... آیا برای دفاع از خود چیزی داری؟»

دستش را جلو برد و مشتش را گشود و گفت:«این قطره ی اشکی است که در آخرین روز عمرم برای مظلومیت علی گریستم. این تنها سفیدی است که با خود آوردم.»

قطره ی اشک را به اعمالش پیوند زدند و به بالا فرستادند.

ندا آمد: « جای او دوزخ نیست»