::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
ميتونيد نخونيد چون کاملا شخصيه!!!۱
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤ : توسط : الهام

شايد اگه هيچ کس هيچی نمی گفت اينجوری نمی شدم.

شايد اگه اون لحظه گوشامو می بستم و به مقصد فکر ميکردم الان غمگين نبودم

شايد اگه...

شايد

شايد

شايد

اه خسته شدم

کاش اون لحظه خدا رو فراموش نکرده بودم

کاش يادم بود که به خدا توکل کرده بودم

کاش ايمانم يه ذره قوی بود

از کاش هم خسته شدم

خسته ام   خسته ام

تحمل ندارم

دارم خودمو گم ميکنم

آينده ام داره تاريک ميشه خاکستری يا شايد هم سياه

بايد خودمو نجات بدم

شايد حکمتی هست

اره حکمتيه

اما اينا حرفايی که خودمو آروم کنم و يادم باشه خدايی هست چه مهربان

اما توی دلم غوغاست... غوغا

گاهی وقتا حواسم نيست دارم چيکار ميکنم....

می زنم سيم آخر... آخرش هم پشيمون ميشم... پشيمونی هم که سودی نداره

يک سال ديگه

۱۲ ماه ديگه

۳۶۵ روز ديگه

خيلی زياده خيلی خيلی

موندم

هزارتا  راه ديگه دارم

اما من اين راه رو ميخام ادامه بدم... فقط اين راه رو

وگرنه برنامه ريزی هام به هم ميريزه...

نمی تونم  نمی دونم

خدايا کاش دستمو بگيری و خودت منو ببری... خدايا خسته ام خسته

نگرانم... می ترسم.خيلی هم ميترسم.

کاش الان ۱۰ سال ديگه بود... کاش اين دوران رو پشت سر گذاشته بودم

باز هم کاش

اه

کاش من کمتر حرف ميزدم... کاش بيشتر عمل ميکردم

من يک دختر پرحرف و پر از آرزو و آرمان گرا که فقط فکر ميکنم فقط توی افکارم عمل ميکنم....فقط فکر فکر فکر

از فکر کردن هم خسته شدم

خدايا ولی با اين اوصاف باز هم چشم اميدم به شماس. آخه اگه خودت دستمو نگيری کمکم نکنی... من که کس ديگه ای جز خودتون ندارم. خودت منو خلق کردی پس خودت راه رو نشونم بده.

آره اين حرفارو زدم چون توی دلم سنگينی ميکرد . بايد خالی ميشد. خيلی حرفای ديگه هست که اونارو خودم هم غصه دارشم هم شريک غم هم شنونده ی غم.

خدای مهربونم به من آرامش بده.

تمام ماهيچه های تنم کوفته اند.شايد سلولهام وارد چرخه ی لاکتات شده اند. نمی دونم

نمی دونم چم شده

۱۲ سال رفتم مدرسه ... تموم شد. خب که چی؟

بعدش چی؟ بعد بعد بعدش چی؟

يه پسره توی تلوزيون باهاش مصاحبه ميکردند ۲۲ سالش بود از ۱۶ سالگی اختراع ميکرده... من کجام اون کجاست... نه اينکه بخام حسودی کنم .. نه ... اما من خيلی فرصت هارو از دست دادم خيلی خيلی

اصلا تغيير کردم...خيلی هم تغيير کردم... کم کم داره يادم ميره

شايد دارم آلزايمر ميگيرم. نمی دونم. ولی من هنوز جوونم... نوجوونم...مونده تا جوونی.

کلی راه مونده که بايد برم... خيلی کارا بايد کنم.

کاش فردا صبح که از خواب پا ميشم مثل بقيه روزا باشم... با نشاط و سرحال

حالم گرفته... حالم بده... نه مريض نيستم . سالمم.

فقط حالم بده. شايد هم روانم بده... اره روانم بده

می دونم هر کس منو ميشناسه داره تعجب ميکنه که اين چرت و پرتا چيه نوشتم.. داره با خودش ميگه اين که اينجوری نبود

آره من اينجوری نبودم... من الان اينجوريم... الان خودمم نمی دونم چمه؟ اما ديوونه نشدم هنوز...

ازل خانومی نگران نباش خوب ميشم. چيزيم نيست...

خدايا کجايی؟

ای رحمن و ای رحيم

باران مهربانيت رو ببار

بذار سرشار شم از حضور تو

کاش قلبم فقط نورانيت تو توش بود

کاش قلبم سفيد بود سفيد سفيد

فکر کنم الان خاکستری تيره هست شايد هم کم کم داره سياه ميشه.

خدايا باز هم از خودت کمک ميخام...کمک

فقط خودت ميتونی کمکم کنی. خودت

خود خود خودت