::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
کنکور
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٩ : توسط : الهام

خواهرم: « واسه کنکور بشين بخون.... بايد قبول شی»

مامان: « اگه ميخوای بری دانشگاههای ايران تنها راهت اينه که بخونی.... پس برو بخون»

بابا: « صبح که رفتم سر کار خواب بودی... مگه نميخای بری ايران درس بخونی؟ پس نبايد اينقد بخوابي»

داداش: « می خوای بری ايران چيکار؟ همين جا يه دانشگاه انتخاب کن!»

خواهرم: « دختر خوب !  بشين بخون... من به همه گفتم قبول ميشی()... تو فقط بخون... قبول شيا!»

دوستم: « داری ميخونی؟ چقد خوندی؟ آفرين خوبه... ادامه بده»

خدا: « از تو حرکت...از من برکت»

خودم: «فقط خدا منو درک ميکنه... و فقط خودشه که ميتونه کمکم کنه...خدايا به اميد تو.»

 

همش ۱۰ يا ۹ روز ديگه مونده...

آماده نيستم...هرچی خدا بخواد...

خدايا خودت که ميدونی هدف من از تحصيل توی دانشگاههای ايران چقدر با ارزشه ... پس اگه لياقتشو دارم  کمکم کن... اگه هم نه  بازم شکرت... هر چی شما بگی.

در ضمن: خوانندگان عزيز! شما هم برام دعا کنيد خواهش ميکنم.

با همـــــــــــتون هستم حتی اوونايی که گذرشون اتفاقی به اينجا ميوفته.

برام دعا کنيد.

اگه خدا خواست و من قبول شدم به جون خودم به همتون شيرينی ميدم  حتی اگه کره ماه هم باشين. مرد نيستم اگه به قولم عمل نکنم( پس شکمتونو صابون نزنيد)

{بخدا چيزی ازتون کم نميشه اگه به نيت قبولی من يه دور تسبيح  صلوات بفرستين )

خدايا خيلی دوستت دارم

نه به خاطر اينکه ميخوای توی کنکور منو قبول کنی (عجب بنده ی پر رويی)

به خاطر اينکه هميشه با منی (حتی اگه قبول نشم )

 

دعا يادتون نره!