::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
به باغ همسفر
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٦ : توسط : الهام
صدا كن مرا.صداى تو خوب است.صداى تو سبزينه ى آن كَياه عجيبى است كه در انتهاى صميميت حزن مىرويد.در ابعاد اين عصر خاموش من ازطعم تصنيف در متن ادراك يك كوجه تنهاترم . بيا تا برايت بكَويم جه
اندازه تنهايي من بزركَ است.وتنهايى من شبيخون حجم ترا بيش بينى نمىكرد.و خاصيت عشق اين است. كسى نيست، بيا زندكَى را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم.بيا با از حالت سنكَ جيزى بفهميم. بيا تا زودتر جيزها را ببينيم. ببين، عقربك هاى فواره در صفحه ى ساعت حوض زمان را به كَردى بدل مىكنند.بيا آب شو مثل يك وازه در سطر خاموشىام. بيا ذوب شو دركف دست جرم نورانى عشق را.
و آن وقت من مثل ايمانى از تابش استوا كَرم ، ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.