::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
ازاد مرد
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٥ : توسط : الهام
لقمان حکيم به راهی ميرفت يکی را ديد که پلاسی پوشيده
گفت:که هستی؟
گفت:ادم
گفت:نامت چيست؟
گفت:هر چه بنامی
گفت:شغلت چيست؟
گفت:بد ازاری
گفت:چه ميخوری؟
گفت:انچه رسد
گفت:از کجا رسد؟
گفت:از انجايی که خدا خواهد!
گفت:چه ازاد مردی تو
گفت:تو را هم از اين ازادی کسی باز نداشته!!!!