::. ققـنوس .::

دلنوشته هایم را مینویسم، اینجا!
 
 
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳ : توسط : الهام

 

بعضی شبا ادم دلش ميگيره... حتی وقتی نگاه ماه هم ميکنه بازم دلش گرفته

بعضی شبا بعضی ادما يه حس غريبی مياد سراغشون... دوست دارند به عقب برگردند...

بعضی شبا بعضی ادما دلشون واسه يه ادم ديگه که ميشناسنش تنگ ميشه... با مرور خاطراتش بيشتر دلشون هوای ديدنش ميکنه... حتی اون موقع اسمون خدا هم نمی تونه ميانجگری کنه...

بعضيا دلشون واسه ادمايی تنگ ميشه که کاملا ميشناسنشون...با هم اشنا هستند مثل يه دوست صميمی

بعضيا  دلشون واسه اونايی تنگ ميشه که بعد از اينکه برای يه مدت ازشون جدا ميشن تازه ميفهمند چه گوهر گرانبهايی از دست دادند مثل مادر

بعضيا دلشون واسه اونايی تنگ ميشه که خوب ميشناسنش و خوب ميدونند که چه گوهر گرانبهاييه و حتی ارزششو هم ميدونند اما حيف که فقط خودش ميدونه و خودش... حتی اون از وجود اين هم اگاه نيست...

 

اگه متوجه نشدين چی ميگم ببخشيد چون خودم هم نمی دونم چی دارم مينويسم

به قول دختر اسفند:

وقتی دلگيری و تنها

غربت تموم دنيا...